مؤلف مجهول
38
هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى )
و سپاهى و رعيّت حاضر شوند تا مشاهدهء عنايتى كه دربارهء ابن تراب دارم بنمايند . و پادشاه اميرى داشت سرهنگ نام كه سپهسالار و معتمد امور ممالك روى زمين بود . و ازين سبب كه ابن تراب تربيت يافت متألم شد و به خود انديشيد كه همانا پادشاه عنان اختيار ممالك عالم از تو گرفته به او خواهد داد . چارهء اين كار چه تواند « 1 » بود و در باب تدبير تحرير خامهء تقدير توجّه تمام نمود . آخرالامر به خاطر خود چنان قرار داد اگر چنين باشد فرمان قبول نكند . بنابرين معنى مهتران سپاه را طلبيده خلوت كرده و گفت ما « 2 » بدين پادشاه مدّتهاست كه خدمات شايسته به جاى مىآريم و روى نيازمندى بر زمين طاعت او مىگذاريم ، اميدوار بدان كه او را كس از ما مقرّبتر نباشد و حالا چنان معلوم كردهام كه ابن تراب را تربيت كرده بر ما تقديمش خواهد داد . بلك زمام اختيار از دست ما گرفته به كف اقتدار او خواهد داد . شما را درين معنى به خاطر چه چيز مىآيد و چه خيال روى مىنمايد . ايشان گفتند [ 134 ب ] پادشاه تو را به واسطهء دانش بر ما مقدّم داشته و لواى پيشوايى و مهترى تو را برافراشته . بيت « 3 » آنجا كه راى صايب و طبع سليم تست * ما را چه رو نمايد و ما خود كجا رويم بفرما كه اقتضاى راى تو چيست . سرهنگ گفت گفتهاند كه آدمى را همّت چنان بايد كه ديگران در دايرهء فرمان او باشند ، نه خود در تحت فرمان از خود كمترى . بيت اگر كسى نتواند ز چون خودى شد پيش * مطيع كم ز خودى هم نمىتوان بودن مرا چنان به خاطر رسيده است كه اگر حكم چنان شود كه ما در قيد فرمان نياييم « 4 »
--> ( 1 ) . اصل : توان . ( 2 ) . اصل : تا . ( 3 ) . در نسخه بيت ميان دو مصراع نوشته شده . ( 4 ) . اصل : + و .